حجاب چهره جان میشود غبار تنم چنین قفس نه سزای چومن خوش الحانیست عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس اگر ز خون دلم بوی شوق میآید طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم که در سراچه ترکیب تخته بند تنم عجب مدار که همدرد نافه ختنم که سوزهاست نهانی درون پیرهنم که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
. .. پندارنیک ، گفتارنیک ، کردارنیک سرمایه سعادت، زندگی و سرزندگی است. خدایا مگذار که...ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ،حَمَله تعصب و عَمَله ارتجاع هم آواز کند.که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم. خدایا : به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم " دکتر علی شریعتی"